تبليغاتX

وحید تنها
سرزمین دل
وحید تنها

سرزمين

دل

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 6:50  توسط وحید 

  مقدمتان گل باران

   

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:35  توسط وحید 

سلام

باشه حذفش نمی کنم ولی هیچ وقت به روز نمی کنم

خدا حافظ

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:1  توسط وحید  | 

انتهای سر زمین دل

به نام وجودی که تامام وجودم از وجود اوست

سلام دوستان مهربانم در سر زمین دل که من وتنها نزاشتن حتی در نبودم مرسی بابت این همه لطف سر زمین دل تمام شده بود ولی چند کمبود داشت که با آومدن ماه محرم تکمیل شد البته یه چند تا مطلب براتون نوشتم که امید وارم وخواهش می کنم از ته دلتون بخونین هر سه مطلبو صحفه اول  وبلاگ رو محدود می کنم چهار تا از زیبا ترین مطالب وبلاگ که شما عزیزران لطف کردین ولطفتون شامل حالش شده می زارم صحفه اول بقیه مطالب به خاطر اینکه سر عت باز شدن وبلاگ بالا بره میرن تو ارشیو(جاده .عشق وزمان .محرم .ونامه ای به خدا )مطالبی هست که تو صحفه اول می مونه با اجازه شما عزیزان بعد محرم هم وبلاگ حذف میشه سر زمین دل تموم میشه ولی سر زمین دل شما عزیزان استوار میمونه همیشه اینو ومی دونم همیشه گفتم ادمی به ارزشش زنده هست پس با ارزش خودتون زندگی کنید وبهم ارزش بدین دلم نمیاد سر زمین دل تموم بشه ولی همه چیز ها باید یه روزی تموم بشه همیشه به یا دتون هستم منو دعا کنید آشفته هستم دعا کنید دست خدا بالا سرم باشه وقتی مشکل بزرگی براتون پیش اومد به خدا نگید مشکل بزرگ دارم به مشکلتون بگید خدای بزرگ دارم دلم براتون تنگ میشه یادتونه دیگه آسمون دلتون پر از گلهای معنوی باشد وخدا نگه دار همه گل های مهر بونم یا علی مدد

خداحافظ

2 نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 17:49  توسط وحید  | 

به نام اوکه هر چه داریم از اوست وهرچه نداریم صلاح اوست

نامه ای به خدا

بزرگ پروردگارا:حرفهایم را در این نامه برایت خواهم نوشت .مدتهاست از تو دورم .دوردور.حالت چطور است خدای من؟دردربار سلطنت ابدیت این روزها چه می گذرد ؟فرشته های بلوریت چه می کنند ؟همچنان تسبیح؟همچنان ذکر؟خسته نمی شوی معبود من از این همه یکنواختی؟کسلت نمی کند حکومت بی رقیب ؟شیطان هم اینجاست پهلوی من .خوب است .خوشحال راضی چه می خواهی دیگر همه در معرض دام اوییم.عالی جناب صدایم را نمی شنوی؟نگاهم را به آسمان نمی بینی ؟چه خبر است آن بالا بالاها؟بنده عاشق بلند همتی داری درآن سوی زمین به او نگاه می کنی وخدای گونه لبخند می زنی .من چه؟چقدر بشنوم چقدر بحث کنم ؟چقدر بخوانم؟چقدر اطرافم را با نگاه گشاده از تحیر نگاه کنم ؟پروردگارا !حقیقت اینجاست

آفریدگار عزیز من این را برای تو می نویسم که آنجایی ودور از من وشاید ندانی مهربانی سترگ.دلم برایت تنگ شده به خوابم نمیایی .امشب بیا اگر وقت کردی.اگر رسیدگی به امور عالم اجازه داد امشب بیا.بر من نازل شو.که تو را می خواهم وتنها تو را اشکهایم برای خود هم رقیب است مدتهاست گریه نکرده ام این طور اشک ریختن بی قید آزاد رها را فراموش کرده ام سرورم!آشفته گفتم اصل مطلب را بنویسم .امشب آخرین بار است که خواسته ام را تکرار می کنم .به قلبم می سپارم .دیگر حرفی از آن نمی زنم واصرار نمی کنم .

ای عاشق ابر معشوق. یا حقیقت را به من نشان بده یا مرا از این دنیای وهمناک ببر .بنده های وابستگی خود را خواهم برید .می شناسی مرا از همان کودکی آخ یادم نبود خودت مرا ساختی .دیده ای ذهنم را آزاد می گذارم .در تفکر هیچ تعصبی ندارم در عبور جریان سیال اندیشه ها حتی در مورد تو .

خوب این روش من است .هر آنچه را به رنگ تو می بینم می پذیرم آسان.اگر قلبم نخواهد قبول کند .بیرحمانه به زنجیرش می کشم پس از همه این ها حال چه دارم.

روحی پاره پاره وسر گردان .لبریز از هیچ .می فهمی هیچ یعنی چه؟نه تو که از قدیم همه بوده ای چه می فهمی که چیست این هیچ گذشته ها گذشت .پادشاه وجود آنچه برای آینده می خواهم یک اعتقاد است .

شکهایم را بسوزان یقینم بده.ایمان.آشنایی.روح سر سختی .خدای کوچکی در وجدانم به جای این شیطان همیشه.یک قطعه از آسمان زبور لحظه ای از خزان در نفسم .شعاعی از حقیقت فنا ناپذیر در کلامم.روشنایی بینش خدا وندی در نگاهم ویک فرشته چراغ به دست .شاید در عقلم همه اینها را هزار هزار بار با همه هستیم از تو خواستم ومی خواهم.از تو می خواهم ای یگانه زیبا آنکه از تو شک خواست! دیوانه بود وطلب درد می کرد .عاشق بود وطلب جفای معشوق.نمی دانم بگذرم .

همدم بیکران .دیده ای گاهی جلوی بوم نقاشی می ایستم یا پشت چراغ سفالگری می نشینم ودور از چشمان مردم خدایی می کنم .باز دیده ای گاهی که رنگ آب گل را هر چه می کنم آنچه می خواهم نمی شوند نه؟چطور انتقام می گیرم ؟

ساده هست رهایش می کنم .همانطور که هست بماند .در نقص خود بمیرد .هر گز کاملش نمی کنم .نکند با من چنین می کنی ؟خدای آسمانی...فراموش کن یاوه بافتم کفر می گویم تو ببخش بزرگوارا.

2 نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 17:37  توسط وحید 

به نام وجودی که تمام وجودم از وجود اوست

وشروع شد برگ دیگری از برگهای زندگی ودلم اینبار

محرم

داره میاد دوباره دارن سر هر کوچه وخیابون پرچمهایی به رنگ سبر ومشکی می زنن دلها داره دوباره میشکنه سر زمین دل همه چی داشت غیر از یک ماه محرم الانم داره محرم میاد پس می خوام برای اخرین بار به روز بشه با یک شعر شروع می کنم

یا حسین هرسال ده روز اشکبارم دروطن........گلشن شعر رو ادب را همچو خارم در وطن

بعد مردن آرزو دارم دو چیز از دوستان ........تربتش بر سینه ام باشد مزارم در وطن

با اومدن اسمش دلها میشکنه باور نداری صداش کن ببین دلت میشکنه یا نه؟ مگه میشه دل شیعه نشکنه؟هرکی هر جا یه بلای لحظه ای می خواد سرش بیاد یهو بدون اختیار داد می زنه یا ابولفضل وقتی می خواد آب بخوره اول به امامش سلام می کنه

ببین 5سالشه یا 6سالشه چیزی از عاشورا وپیامش نمی دونه هنوز سنش کمه ولی داره سر الم بر داشتن دعوا می کنه لباس عذا می پوشه اشک از چشماش جاریه اینها رو کی می تونه تو جیه کنه اینها چیه؟بله اینها همش عشقه عشق تا میاد ماه محرم خوب میشیم هممون! چرا غیر ماه محرم خوب نیستیم طرف هر کاری بگی می کنه ماه محرم اومد همه چی رو میزاره کنار !عینا دیدم دوستش که نه شیطان اومده سراغش گفته بریم فلان کار روانجام بدیم گفت بعد ماه محرم چرا برای همیشه تر کش نمی کنی؟لات محله تا محرم میرسه چشمها رو می شوره جوری سینه می زنه زمین وزمان می لرزه پیام حسین روز عاشورا مگه نماز نبود؟ حالا ما چقدر به نمازمون اهمیت میدیم.

میگن امام حسین کارش امر به معروف ونهی از منکر بود الان دارن امر به منکر نهی از معروف می کنن خوب می دونی راست میگم یه مثال که امروز رواج داره ببینم قرص اکس خوردی؟نخوردم پسر تو چقدر عقب مونده ای بیا بنداز بالا چند ساعت از این دنیا دل بکن برو فضا زندگیمون همش غمه بزار لااقل کمی خوش باشیم مثال خوبی بود نه؟

برسیم به حاجی ها حاجی 15بار رفته مکه و100بار سوریه حاجی میگه اگه روز عاشورا بودم نمی زاشتم حضرت رقیه سیلی بخوره وقتی از رقیه حرف می زنن به سر وسینش می زنه میگه کاش روز عاشورا بودم جونم رو فدای حضرت رقیه می کردم حاجی الان روز عاشوراست همه روزهای زندگی محرمه حاجی ببین چندتا رقیه تو همسایگیت هست که شبها گشنه می خوابه چند تا رقیه سیلی می خورن چندتا رقیه به خاطر نداری نگم بهتره چون اسم رقیه کم چیزی نیست حاجی بیاعوض اینکه بگی فلان حاجی 10بار رفته مکه من 15بار شکم چند تا رقیه رو پر کن بعد اعای روز عاشورات بشه حاجی مگه مکه رفتن کلاس داره داری با رفتتن مکه کلاس می زاری(یه لحظه چشمم افتاد به برگ سر رسیدم اشک تو چشمام جمع شد نوشته ولادت حضرت عباس حتما قبلشم روز ولادت امام حسینه چرا اخه چرا باید این برگ دفتر زندگی بیاد بیفته این کار کیه یکم سکوت می کنم تا بتونم ادامه بدم دلم شکست)می خوام ادامه بدم نمی دونم اخه چرا باید این برگ میومدولی با توکل از اقا امام زمان ادامه میدم .می دونی حاجی ما نمی خواد بریم مکه چون مجلس امام حسین مکمونه چشمامونم آبش آب زمزمه به همین علته اگه یه روز عذادار حسین بمیره می بینه قبرش چقدر تاریک ووحشت ناکه نا اشناست همون زمان که سخته براش از طرف سر یه نوری میاد تو قبرش وقتی چشمشاش رو باز می کنه بالا سرش امام حسین رو می بینه میگه شما کی هستین صورتتون نو رانیه میگه من همون حسینم که شب روز صدام می کردی اومدم اینم از غنیمت هاست بله فرشته ها نهیر ومنکر شب اول قبر میان بوت می کشن ببینن بوی امام حسین میدی یا نه اگه بوی امام حسین دادی میزارن میرن اگه نه سوال جواب شب اول قبر شروع میشه.

سه تا عالم بودن در مورد واقعه عاشورا حرف می زدن می گفتن :اگه ما بودیم وای میستادیم جلو امام حسین پشت سر ما نمازبخونه تیر بهش نخوره شب می خوابن واقعه عاشورا میاد تو رویای حقیقی اونها وایسادان جلو امام حسین تیر اول میاد عالم اولی جا خالی میده تیر می خوره سینه امام حسین .تیر دوم میاد عالم دومی جا خالی میده تیر می خوره قلب امام حسین. تیر سومی میاد عالم سومی میگه نه من نمیرم تیر بخوره امام حسین هی تیر نزدیک میشه تا می خواد بخوره سینش نمی تونه وایسه می پره این طرف تیر می خوره چشم امام حسین بله ما که می گیم اگه روز عاشورا بودیم...همونها هستیم که قبل از سخنرانی امام در میرفتیم که گفت:شمع ها رو خاموش کنید اونها که می خوان برن فردا شهید نشن تا خجالت نکشن نمی تونیم طرفدار واقعیش باشیم ولی می تونیم که نزاریم سنگ اندازی بشه وبکنیم ببین لطف اقا رو حتی اون قطره اشکی که از چشمت جاری میشه چقدر بهش ارزش میده رو راست باشیم چند درصد ما تو مجلس اقامون امام حسین به خاطر مصیبتهای اون گریه می کنیم گریه نمی کنیم اگه کردیم خوب دقت کنی داریم به درد خودمون گریه می کنیم البته نه هممون خودمو میگم حضرت ابوالفضل وعلی اکبر روایته چنان زوری داشتن که می تونستن عالم رو فتح کنن ولی خدا نزاشت اون انرزی ازاد بشه واون دنیابه شکل ذره تو بدنشون مونده تا ظهور آقا امام زمان آزاد بشه انشالله مجلس امام حسین بوده مداح داشته از مصیبتهای عاشورا می گفته یه عالم تو دلش میاد اینقدر ها هم سخت نبوده شب امام میاد تو خوابش می گه کجا بودی روز عاشورا ببینی ما چی کشیدیم همه اینها که می گن یک ذره حتی یک ذره از مصیبت ما رو نمی تونه بیان کنه که کشیدیم

حالا برسیم به قول وقرارمون ما شیعه ای هستیم که داغ امامشون رو تو سینش داره امام حسین داره حضرت عباس داره و...کم چیزی نیست افتخار بزرگی هست نه بعضی وقتها بعضی مجلس ها میشه اقا نظر می کنه نه نوحه می خواد نه چیز دیگه می بینه همه دارن گریه می کنن یه مجلسی بود حال وهوای خاصی داشت مداح گفت بسم الله الرحمن الرحیم همه زدن زیر گریه مداح گفت السلام وعلیک یا ابا عبدالله دیگه داد وفریاد شروع شد صدای گریه دیگه بلند وبلند شد مداح ساکت شد گفت من چی می تونم بگم وهمین جوری همه داشتن بدون نو حه گریه می کردن دیدم چقدر مجلس خالص شده حضرت عباس تا کنار آب رفت ولی نفسش رو نگه داشت حالا منو وتو هم باید نفسمون رو نگر داریم همین قصدم موعظه یا چیز دیگه نبود شرمنده اومدم یکم درد ودل کنم مخاطب همه این حر فها خودم بودم نه کس دیگه اگه دلت شکست منم دعا کن که همه با هم بریم بشینیم بین الحرمین میگن اونها که قسمت شده رفتن دور قبر حضرت عباس آب می چرخه صدام بهترین دانشمندان وسیمانهای دنیا رو اورد ولی نتونست جلوی این آب رو بگیره فیلمش هم هست اگه دیده باشین یه چیز دیگه بزارین هر کسی هر جوری راحته عذاداری کنه مسخره نکنید اگه کسی صورتش می زنه یا زنجیر می بنده گردنش ایراد نداره شاید عشق حسین که به جنونش می کشه هیچ کس نباید ایراد بگیره بین الحرمین میگن نگاه میکنه همیشه پرچم بالا سر حم امام حسین وحضرت عباس به طرف هم می وزن یعنی عشق این دو تا داداش رو بهم نشون میده بازم می گم این عشق بهترین عشقه که سعی کن الودش بشی

یا علی

آرزو دارم زنم بر شمع دینم بسوزم............شعله ام خاموش گر شد زیرخاکستر بسوزم

آرزو دارم اگر روزی بنا باشد بسوزم ...............بوسه ای چون گل بچینم از لب اصغر بمیرم

2 نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:36  توسط وحید 

به نام وجودی که تمام وجودم از وجود اوست

شروع شد برگ دیگری از برگهای زندگی ودلم اینبار

عشق وزمان

روزی روزگای در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی وخوشی زندگی می کردند.خوشبختی .پولداری .عشق. دانایی. صبر. غم .ترس و...هر کدام به روش خود می زیستند .تا اینکه یک روز...

مه گفت:هر چه زودتر جزیره را ترک کنین زیرا به زودی آب جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید

تمام احساسها با دستپاچکی قایقهای خود رو از انبارهای خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند وپس از عایق کاری واصلاح پاروها آنها رو به آب انداختند ومنتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه فرا رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد که همه به سر عت سوار قایقها شدند وپاروزنان جزیره رو ترک کردند .دراین میان "عشق"هم سوار بر قایقش بود امابه هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شدکه همگی به کنار ساحل آمده بودند و"وحشت"رو نگه داشته بودندونمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود "عشق"سریعا برگشت وقایقش را به همه ی حیوانها و"وحشت"زندانی شده توسط آنها سپرد .آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای"عشق"نماند.قایق رفت و"عشق"تنها در جزیره ماند.

جزیره لحظه به لحظه بیشتر در زیر آب می رفت و"عشق"تا زیر گردن درآب فرو رفته بود .او نمی ترسید زیرا"ترس"جزیره را ترک کرده بود .اما نیاز به کمک داشت .فریاد زد واز همه احساسها کمک خواست .اول کسی به او جواب نداد .درهمان نزدیکیها قایق دوستش "پولداری" را دید گفت:"پولداری"عزیز به من کمک کن.

"پولداری"گفت:متاسفم قایق من پراز پول وشمش وطلاست جای خالی ندارم!

"عشق"رو به سوی قایق "غرور"کرد وگفت:مرانجات می دهی؟

"غرور"پاسخ داد:هرگزتو خیسی مرا خیس می کنی.

"عشق"رو به سوی "غم"کردوگفت:ای "غم"عزیزمرانجات بده.

اما"غم"گفت متاسفم"عشق"عزیزمن اونقدرغمگینم که یکی باید بیاد وخودمو نجات بده دراین بین"خوشگذارانی"و"بیکاری"ازکنار"عشق"گذشتند ولی "عشق"هرگزازآنهاکمک نخواست.ازدور "شهوت" را دیدبه اوگفت:"شهوت"عزیز مرا نجات می دهی ؟

"شهوت"پاسخ داد:هرگز...برو به درک...سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری...!حالا بیام نجاتت بدم؟

"عشق"که نمی خواسن نا امید باشد رو به سوی خدا کردو گفت:خدایا...منو نجات بده.

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد :نگران نباش من دارم به کمکت می آیم ."عشق"آنقدر اب خورده بود که دیگه نمی تونست خودش راروی اب نگه دارد وبیهوش شد.

پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قا یق "دانایی" یافت .آفتاب درحال طلوع مجدد بود ودریا آرامتر از همیشه جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد .زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود .

"عشق"برخاست به "دانایی"سلام کرد واز او تشکر نمود.

"دانایی"پاسخ داد وگفت:من شجاعتش را نداشتم به سوی تو بیایم."شجاعت"هم قایقش دور از تون بود.نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند .پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم!یعنی اتحاد لازم بدون تو را نداشتیم .تو حکم فرمانده بقیه احساسها را داری ."عشق"با تعجب گفت:پس اون صدای که بود که به من گفت برای نجات من می آید؟

"دانایی گفت:او زمان بود

"عشق"با تعجت گفت:زمان؟!

"دانایی"لبخندی زد وگفت:بله زمان ...چون این فقط "زمان"است که لیا قتش را دارد تا بفهمد که...عشق چقدر بزرگ است

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:58  توسط وحید 

بنام حضرت حق

شروع شد برگ دیگری ازبر گهای زندگی ودلم این بار

جاده(مسیر)

بله مسیر.همه در حا ل حرکتیم.حرکتی رونده ولی باید

تفکر کنی ببینی مسیرت چطوره.همیشه سرمون رو به جلو.هرکی میاد بهمون بگه بابا پشتت رو نگاه بند از بهمون برمی خوره اخه تا کجا می خوایی بری تا کجا می تونی بری اره درسته خوب گفتی:تا آخر ولی نوع رفتن فرق می کنه مگه همه رفتن ها ییکیه حالا افتادی به راه!

تو جاده زندگی هستی جاده ای که مستقیمه این جاده فر عی های زیادی داره به چپ به راست ولی موفق اونیکه مسیر رو مستقیم بره

این مسیر رو اگه درست بری یه هدیه بهت می دن سر هر چها راهی پلیس ها وایسا دن اگه تخلف کنی فر عی بری جریمه می نویسن ولی بعدا باید مجازاتش رو پس بدی ارزش هدیتم اینجا نمی بینی فقط می زاری تو کوله پشتیت اخر جاده رسیدی میگن بیا ببینیم تو کوله پشتیت چی داری وای به اون روز که این کوله پشتی خالی باشه

داری می ری تو جاده اصلی می رسی به یه فرعی نوشته به سوی سعادت شادی خوش بختی

دلت میگه نه دروغه نرو باز ادامه می دی می ری جلونوشته هر چی دوست داری هست اینجا بیا تو فرعی باز نمی ری

یکم جلوتر یه ادم خوشکل خوش لباس وایساده میگه بیا باهم بریم تو فرعی می ری هر چی دلت میگه نه تو می گی اره اره رفتی اونم ترکت کرد حالا افتادی تو فرعی ادرس داده گفته برو جلو هر چی بخواهی هست هر چی!

حالا هی می ری نمی رسی:حتما یکم جلوتره

باز نمی رسی :یه ذره دیگه برم می رسم

کو پس کجاست:حالا دیگه خیلی از جاده اصلی دور شدی توان برگشتن هم نداری به خودت نفرین می کنی می گی چرا اخه چرا اومدم کاش نمی یومدم چه غلطی کردم

وایسا یه چیزی به ذهنت می رسه بله میوتنی برگردی چشمت رو ببند یه جمله بگو

(استفغفرالله ربی واتوبو الیه)

چشمت رو باز کن اره تو جاده اصلی هستی باورت نمیشه!ولی واقعیته دوباره راه می فتی ولی بازم خدا نکنه بری تو فرعی خدا نکنه

میگن قدیما کوچه های خیلی باریک بوده به اسم کوچه اشتی کنون هر کی قهر می کرده تو این کوچه که رد می شدن حتما باید چشم تو چشم هم رد می شدن ومجبور بودن به هم سلام کنن

وحالا خدا ما رو این همه از کوچه اشتی کنونت عبور دادی ولی من اینقدر رو سیاهم که عوض اینکه رو به تو وایسم تو کوچه اشتی کنونتن روم به دیواره

فقط بدونین منظورم خودم بودم وبس نه هیچ کس دیگه

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 22:7  توسط وحید 

 

به نام خدا

مناجات

آقائی هست که مکبر نمازش علی اکبر بود من گریه کن اون اقایی هستم که اب وضوش خون گلوی حضرت علی اصغر بود من گریه کن اون دختر کوچولویی هستم که قبله نمازش سر بریده بود

**********************************

چند روزاز ماه رمضان داره می گذره ماه رمضان از ما گلایه داره می گه حرمت منو نگر نداشتین .قران از ما گله داره می گه یک ایه منو عمل نکردی.پیغمبر از ما شاکیه .علی گله داره می گه اینقدر موعظه کردمتون حتی در حالی که سرم شکافته بود باز دست از موعظه شما بر نداشتم .بالاتر از همه اینا خدا هم از ما گله داره خدا می فر ماید همه چیز خالص به تو دادم اما تو یک چیز خالص به من ندادی یه راست به من ندادی من همیشه نظر رحمت به تو دارم تو چرا به من پشت کردی؟

*********************************

می گن سید مهدی قوام از زهدای تهران شب داشته می رفته تو خیا بون می بینه صدای گریه میاد بر می گرده دنبال صدا می بینه همه مغازه ها بستین فقط یه یخ فروش مونده داره گریه میکنه میگه تو رو خدا بیایین یخ بخرین این سر مایه منه داره آب میشه سید پول یخ ها رو میده میشینه شروع می کنه به گریه یخ فروش میگه تو چرا گریه می کنی سید مهدی می گه:عمرم تو گناه اب شد همه زندگیم نا بود شد

چون در شدم نکیر منکر دیدند یکی یکی همه اعضای مرا بو ئیدند

دیدند زمن بوی حسین می آید از آمدن خویش خجل گردیدند

**********************************

تمام موجودات مورچه رو مسخره کردند حضرت سلیمان زبان حیوانات رو می دونستند مورچه تکه ران ملخی را برداشته بود کشون کشون داشت می برد هی میفتاد دوباره می برد داشت می برد برای سلیمان نبی گفتند بیچاره با این بار سنگین کجا می ری ؟گفت برای سلیمان نبی می برم بهش گفتند:بیچاره برو ببین چی ها آوردن براش چه هدیه هایی!مورچه دلش شکست گفت:به خدا همین توانم بود حالا یه عده شهید شدند یه عده خون دادند تو امشب چی اوردی به خدا بگو من همین توانم بود که برای سلامتی اقام اومدم>

**********************************

می گن لحظات اخر پیامبر حضرت زهرا خیلی گریه می کرد پیامبر بهش گفت:غصه نخور زهرا خودم فردای قیامت در قعر جهنم می رم اگر کسی باشد که محبت حسین در دلش باشه خودم بیرونش میارم

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 6:18  توسط وحید  | 

حتما بخونین این متن رو

به نام وجودی که تمام وجودم از وجود اوست

سلام

باز اومدم به تصویر بکشم برگ دیگری از برگهی دلم رواینبار

این رو زها سر زمین دل یه حال هوای دیگه ای داره می دونید قبل میو مدم واسه مدت 30یا 40روز خدا حافظی می کردم بعد این مدت میومدم خدمتتون ولی اینبار دیگه فکر کنم بر نگردم شاید اینبار دارم برای همیشه می رم شاید رسم زندگیه همه باید برن خاطرات خوشی دارم اینجا هر وقت میومدم دلتنگ می شدم مطالب خودمو می خوندم اهنگ وبلاگ رو کوش می کردم اخی خاطرات زیادی داشتم دیگه حوصله این سر زمین دل رو ندارم وحید تنها داره برای همیشه می ره با تنهاییش بعضی ها اومدن خورده گرفتن گفتم از مذهبیات گفتی چرا ولی بهشون بگم

مرا از کو دمی احساس دادندمرا عطر بوی یاس دادند

علاج دردهایم را ازاول به دست حضرت عباس دادند

مرا با عشق حسین زا ئیده مادر بدم اما حسین را دوست دارم

همین باشد مدال افتخارم همین باشد مدال افتخارم

و بعضی ها اومدن یه چیزهاییی نوشتن که واقعا خیلی بد نوشتن چرا اخه شما مگه از امام حسن چی می دونید که می گیدامام... ومن ...جواب تو رم می دم ولی فکر نکنم عقلت برسه در کش کنی

ما دم از عشق وموالات وتولی زده ایم

پر چم تعذیه بر گنبد مینا زده ایم

ای سیه رو به سیه پوشی ما طعنه مزن

ما به سودای بلا طعنه به دنیا زده ایم

سا ئلی ننگ نباشئد به در اهل کرم

دست حا جت به در گنبد سقا زدهایم

ولی بعضی ها گلهای یاسم اومدن از مرام گفتن منو دعا کردن اومدن منو را هنمایی کردن ازدل گفتن از عشق الهی گفتن جا تون سبزه برام همیشه

مطالبی که اینجا تو این وبلاگ می بینید همش تو دفتر خاطرات منه می دونید دفتر خاطراتم تا حالا به دست کسی ورق نخورده اینها همه که نه قسمت عمده دفتر خاطرات منه شاید دیگه این چند تا خط اخره تو اینوبلاگ می نویسم ولی بهتون بگم همیشه یک رنگ باشین همیشه سعی کنید به خاطر اونیکه دوست دارید از خودتون بگذرید رسم زمونه یه جوره دیگه شده کاش منم عین شما یک رنگ بودم کاش عین شما اخه نمی دونم چی بگم بهتره نگم زیرا سکوت زیبا ترین کلام است

واما در اخر همیشه مثل همیشه اینبار نه خدا نگه دار بلکه خدا حافظی

اسمان دلتون پر از گلهای معنوی باشه وخدا نگه دارتون

خداحافظ

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 23:20  توسط وحید 

 

رقص مرداب

فرارسیدن عید سعید فطر بر همه عزیزان گلم مبارک باد

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 21:44  توسط وحید  | 

با تشکر از جعفر م... عزیزم که این مطلب رو دادن امید وارم تو زندگی خوش باشین غروب غم هات وطلوع شادیها

رقص مرداب

مفهوم زندگی:

زندیگی موهبت است:بپذیرش

زندگی زیباست:تحسینش کنید

زندگی اندوه است :با آن روبه رو شوید

زندگی تکا پو است:به آن تن در دهید

زندگی شادمانی است:به آن نغمه سر دهید

زندگی تعهد است:به آن وفا کنید

زندگی مصیبت است:به آن غلبه کنید

زندگی گرفتاری است :تحملش کنید

زندگی راز است:کشفش کنید

زندگی لذت است:از آن بهره ببرید

زندگی امید است:آرزویش کنید

زندگی سفر است :به پایا نش برسانید

زندگی مسئله هست:حلش کنید

زندگی نبرد است:جرات مقابله با آن را داشته باشید.

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:1  توسط وحید  | 

 

به نام خدارقص مرداب

کاش می شد...

کاش می شد عشق را معنا کنیم

کاش می شد خنده بر دنیا کنیم

کاش بودی از دل من با خبر

گریه ام می کرد بر قلبت اثر

کاش می شدمرهم زخمم شوی

کاش می شدهمدم عشقم شوی

کاش می شدخواب راتعبیر کرد

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

کاش می شدمثل باران می شدیم

کاش می شدرعد وطوفان می شدیم

کاش می شدعشق را بهتر شناخت

نغمه ای از عشق ومستی نواخت

کاش می شدعشق را معنا کنیم

اند راین غربت کمی غوغا کنیم

کاش می شد گشت عاشق بر خدا

چون علی مولا شیر خدا

کاش می شد جمله باهم یک صدا

داد زد مهدی بیا ومهدی بیا

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 22:13  توسط وحید  | 

رقص مرداب

یارگمشده

روزگاریست در این وادی خاموشی ها              من نمی دانستم

 بی هدف خسته وسر گردانم                       شاخه ام خشکیده است

 چیزی ازدست ندادم اما                             تکیه گاه سردم شاخه ای پوسیده بود

درپی گمشده ها گریانم                              من نمی دانستم

روزگاریست که چون یک گنجشک                  بعدها در راهند

ازدرختی به زمین افتادم                             من نمی دانستم

دل پر بسته ام از عشق جداست                 لحظه ها کوتا هند

بی جهت روی زمین افتاده ام                     چشم بر هم زدنی

هرکه آمد به سراغم آنروز                          باد ان شاخه شکست

بی صداد دادتکان بال مرا                            وکنون از نزدیک

با زبانی که نمی دانستم                          دل من می بیند باز نیرنگ دگر

خواستجویا شود احوال مرا                        چشمه مهتابی نیست

کاش می شد آنروز ناله در باد زنم               همه جا تاریک است

وبگویم ای دست                                     آب هم آبی نیست

بال من نشکسته است                           و توای دست غریب

کاش خودمی فهمید                               سعی تو بیهوده است

ازدل مرده من                                       زچه پرواز کنم بر سر شاخ دگر

یاد پرواز دگررخت خود را بسته است           آن یکی هم همچون این

تکیه کردم انروز بر درخت بی جان               بی گمان پوسیده است

به امید ابی که به پایش دیدیم

رقص مرداب

2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 22:1  توسط وحید  | 

به نام خدا

سلام

اومدم اینجا امروز در مورد ابجی سارا بگم

تقریبا یک ماه پیش ولادت امام زمان(ع)خبر ازدواج ابجی سارا روشنیدم نمی دونید چقدر خوشحال شدم ابجی سارا از انسانهای پاکه مثل همه شما دوستان پاکم می دونید یکم باهم حرف زدیم بحث کردیم قرار شد ابجی جون از این دنیای مجازی بره قبول کردن نمی دونید چقدر خوشحال شدم امیر جان به شما تبریک عرض می کنم وامید وارم همیشه حواست به ابجی من باشه وقدرش رو بدونی قدر ارزش ابجی گلم رو امید وارم در کنار هم زندگی خوب وخوشی داشته باشید طلوع زیبایی هاتان وغروب غم هاتون ارزوی منه ابجی سارای زلالم یه متن تو وبلاگشون به اسم من نوشته بودکه عین متنش رو براتون می نویسم

"شاعر تنها ناجی من......"

به من گفته بود نا جی ولی باید بگی ابجی من خودم غرق شده ام این شمایید که خودتون راه خودتون رو انتخاب می کنید این تو وجودتونه من فقط یه محرک بودم تو دلت باخدا هست که تونستی بری منم دعا کن من کم کم دارم می رم از این دنیای مجازی

ایشون دوتا وبلاگ دارن داخل ÷یوند هام نوشتم اولیش با اسم حریم دل

ودومیش با اسم توسل

سر بزنید مطالب زیبایی دارن مخصوصا اهنگ حریم دل که اگه اجازه بدن در اینده ازش تو وبلاگم استفاده خواهم کرد

مثل همیشه اینبار برای همیشه

ابجی سارا اسمان دلت پر از گلهای معنوی باشد وخدا نگه دارت

ارزو دارم روزی خبر رفتن همه شما عزیزانم به سوی سعادت رو بدم

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 23:30  توسط وحید 

اسم اين مطلبم حرف حقه

ما نبود بوديم وبود شديم يعني از طوري به طور ديگر امديم نه متحرك "بلكه خود حركت هستيم"حركتي كه رفتن ورونده يكي هست ولي منزل هاي حركت متفاوت است

بودن من وبودن ما در تا ريخ هستي مسلم هست وسلسه هستي هر گز قطع نشده ونخواهد شد.اما نوع بودن متفاوت است گرچه امدن ما از اوست رفتن ها به اوست امامنزلهايي كه از او بدانها رسيم مسائل وحكمت ساير دارد كه انسان نمي خواهد انها را بفهمد وبجاي تعقل وعقل تمايل نفس مبناي رفتار وگفتار اوست

انسان مي گويد من مي خواهم اينگونه در اين منزل باشم وبعد جمعي مي گويند ما مي خواهيم اينگونه باشيم.حال اين خواست وخواستن ها معلوم نيست زيرا خواستن نفس ملاكي جز لذت ندارد پس نمي توان بدان معيار برداشت عقل را از فعل نمي سنجيد وانسان گمراه در طي عبور منزلها بدون آنكه بداند ادعاي علم تقوا واستقامت مي كند

وچه بسا ديگران را به ادعاي خود فرا مي خواند تا جماعت بيشتري هم فكر اوشوند.اما حقيقت جاويدوقديم كه همه چيز غير از اوست وتمام بودن هانعمت عقل را براي انديشيدن به انسان ارزاني داشت تا در منزلي از سفر هاي هستي يعني دنيا

ره توشه اي براي فردادر منزلهاي بعدي دست وپا كند اما افسوس كه انسان

عوض تحرك در اين منزل ثابت مي ماندوتمام توجه خود را براي كسب مال ومقام حتي با ابزار سازي دين به خدمت مي گيرد تا در مقام وعظ بهترين موعظه هارا بكند وبه زيبايي سخن بگويد اما عمل او ريا وهيچ از دين نخوانده است كه مدعي باشد اگر هم خوانده عالم نشده واگر عالم هست عا مل نيست چرا كه دروغ گويي وتزوير كاري ونشان از تفكر او براي سفر دور ودراز نيست او گمان مي كند كه مي تواند در اين منزل باقي بماند اما نمي داند كه خودش رونده ورفتن است

يقين بدانيد در اين سفر همانطور كه تنها به اين دنيا امدهاي تنها نيز خواهي رفت

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 3:25  توسط وحید 

به نام خدا

سلام

بازهم اومدم چند روزي در خدمت شما عزيزانم باشم دلم براتون تنگ شده بودراستي شب شهادت علي (ع)

رو تسليت ميگم قبلا يه مطلب نوشتم اميد وارم تو اين شبهاي عزيز منم دعا كنيد

اينبار با دست پر اومدم چندتا مطلب جديد نوشتم كه انشالله تقديمتون ميكم

(حرف دل.جاده.عشق.دوست داشتن.رسم زمونه وچندتا شعر)

اميد وارم خوشتون بياد به كلبه من سر بزنيد

اينجا سر زمين دل

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 3:24  توسط وحید 

به نام وجودی که تمام وجومدم از وجود اوست

ویرانم از درون از بس که در حسرت ابادی نشسته ام گریانم .گریانم از درون ازبس که به انتظار خنده یا تبسمی در میان کوچه های امید سر گردان ما نده ام بی گناهم ببخش مرادست بسته ام مرا یارای دستگیری نیست؟

تورا چه شده است که ازدیدن بیزاری از زیستن وسخن گفتن

درون من پر از حرف است .حرفها از نگاهم سرازیر و ذهنم انباشته از نا گفته هاست می خواهم بنویسم ولی نمی توانم گفتن بهتر از نوشتن هست بهتر از هر چیز با نگاه نیز می توان حرف زد .فریاد کشید خندید

تا کدامین روز قصه ام را بر روی کاغذ خواهم نوشت من می خواهم بگویم حرف نزنم وهیچ ننویسم

شاید بارون عطر نمناک خود را بر زمین کسترده باشد

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:25  توسط وحید 

به نام خدا

من تنها هستم اسباب بازیها کتاب ها آدم مها وهمه دنیا مرا برای لحظاتی سر گرم می کنند تا گذر عمر را حس نکنم .اما من یک مسافر تنهای زندگی هستم مسافری که نا چار هست از پشت شیشه قطار "مرگ"برای همه رهگزرانی که چشمش به آنها افتاده ویا دمی را با آنها گذرانده دستی تکان داده وبگذرد صحنه خدا حا فظی با همه عزیزانم در یک نگاه تند پیش روی چشمم می اید من باید صحنه های زندگی را ببینم وبگذرم وحتی خاطره درخت وماه را به فراموشی بسپارم

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 15:46  توسط وحید 

یاعلی

به نام خدا

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحرم چه نامش شه ملک لا فتی را

شروع شد بر گ دیگری از بر گهای زندگی ودلم اینبار باز نمی دونم چطوری شروع کنم اخه میگه میشه کسی شروع کنه علی رو ولی می خوام از خودش مدد بگیرم یا علی با اسم خودت شروع کردم پس خودت هم کمکم کن تا بنویسم

کم کم قاصدک داره خبرهای بد میاره قاصد ک سفید حالا سیا ه پوش شده فقیرا دارن کم کم معنی بی پدری رو حس می کنن دل خورشید گرفته ماه از خجالت پیدا نیست مهتاب وجود نداره ستاره ها قایم شدم ابر ها دارن نغمه بارونی سر میدن زمین داره به خودش می لرزه اردکها دارن بال بال می زنن دریا خروشان شده آیا تا حالا کسی تونسته بگه علی چی بود ادم بود فرشته بود یا... نه فکر نمی کنم

یادش بخیر چند وقت پیش یکی از دوستان از مظلومیت علی داشت می گفت همه چشمها بارونی بودمی دونید همه عالم میگن حسین مظلومترین بود ولی علی چی شاید علی مظلومتر بوده اونوقت که پیامبر داشت پیش پر ور دگارش می رفت گفت علی می دونم خیلی بلا ها به سرت میاد ولی بدون اگه دست به شمشیر ببری هر انچه تا حالا از اسلام به دست اومده ازبین می ره دلم گرفت دوباره یاد کوثرش مرضیش افتادم بله پهلوی یاسش رو شکستن خونه نشونش کردن ولی هیچ گاه دست به شمشیر نبرد اومدن به زور گفتن خلافت کن یه روایت شنیدم یکی واسه مسخره بلند شد گفت یا علی یکم واسه ما معظه کن می گن ان حضرت انچنان موعظه ای کرد که روح از بدن اون فرد اومد بیرون به علی گفتن تو کشتیش بله اینها همش مظلومیته

یه گل یاس سفیده

با غبون خسته خسته

کنار گلش نشسته

گل یاس یاس سفیده

شا خه هاش از هم شکسته

وقتی فر زندانش در فراق مادر گریه می کردن همسایه ها در زدن گفتن علی بچه هات رو سا کت کن می دونی چقدر سخته ادم بتونه تحمل کنهاین روزها رو از دست ندیم بیایین مثل اوکه نه لااقل پیرو راهش باشیم همه باهم دعا کنیم مثل همیشه گفتم که اسمون دلتون پر از گلهای معنوی باشه وخدا نگه دارتون

علی

علی چون عصر عاشورا غریب است

همچون تشنه در دریا غریب است

قسم بر داغهای قلب زینب

علی چون روز عا شورا غریب است

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 15:42  توسط وحید 

حرف دل یکی از دوستان عزیزم امید وارم بتونیم درکش کنیم همه

طالب الله است و ما چون بی سهیم گو که بسم الله الرحمن الرحیم

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 17:2  توسط وحید  | 

اه رمضان هم رسید

 

به نام تنها ترین سر دار دنیا

سلام

دوباره اومدم بعد از مدتها به تصویر بکشم برگ دیگری از بر گهای زندگی رو (دلم رو)

می دونید ماه رمضانه ماه نور وحی ماه قران راستی طاعات وعبا داتتون قبول حق باشه نه قصد معضه دارم نه اهل موعضه هستم ونه چیز دیگه ونه ارشاد وراهنمایی من کی باشم که بخوام شما رو راهنمایی وارشادکنم فقط اومدم با هم کمی درد ودل کنیم

الان ماه رمضانه تا می رسیم ماه رمضان تازه یا دمون میفته مسلمانیم نماز اول وقت  قرآن روزه و...تازه از خیلی از کارهایی که می کردیم دست بر می داریم چرا اخه؟

حالا جوابش با شه واسه بعد اول بریم گذشته ها پشت سر مون رو نگاه کنیم ببینیم چه خبره ببینیم چی کارا کردیم زندگیمون چطور بوده

می خوام یه داداگاه با هم تشکیل بدیم این دادگاه نه قاضی داره نه وکیل مدافع نه متهم

قاضی این دادگاه :وجود خودمونه

وکیل مدافع:تو رو خدا همون خودمونیم ولی درست دفاع کنیا هدفت فقط تبرئه متهم نباشه

دادستان :اونم خودتی

ومتهم :بازم خودمون

حالا متهم که اعمالمونه بیاریم جلوی جایگاه متهمان ببینیم اعمالمون چطوری بوده خودمون هم در اخر قضاوت کنیم اعمالمون رو بزاریم روی ترازوی عدالت ببینیم سنگینی کدوم طرف بیشتره

راستش رو می خوایی این ها همه بهانه هست ماه رمضان بهانه ای هست تا به خودمون برسیم یادم میاد چند وقت پیش بایکی از دوستانم در مورد مذهبیات صحبت می کردم بهم گفت می دونی وحید من از خودم دور شدم دین اسلامم کهدیگه فلان و...امام حسین هم باید فراموش می شد وخیلی حرفهای دیگه خیلی دلم گرفت من یادم بود اونروز روزه گرفته بود بهش گفتم تو امروز روزه ای گفت اره گفتم واسه چی؟ یکم ساکت شد

گفت واسه اینکه به خودم برسم از خودم که دور شدم به خودم بیام

پرسیدم ؟چرا فکر می کنی با روزه به خودت میایی ؟گفت روزه من وبه خودم نزدیک میکنه

جوابش رودادم البته خودش جواب خودش رو داد بهش گفتم تو ببین چقدر اعتقاد داری که تا از خودت یه ذره دور شدی داری با روزه تو روز ی که نه مناسبتی داره نه چیز دیگه به خودت به نزد خدای خودت بر می گردی ببین چقدر خوبی تو اره جایگاه تو کجاست وجایگاه من کجا کاش منم می شد تا از خدا دور می شدم می فهمیدم. می فهمیدم که این را ه اشتباهه

نمی دونم حس کردی یا نه قبلنا وقتی ماه رمضان میومد یه حس خاصی به ما ها دست می داد ولی الان چی رفته رفته داره این حس کم رنگ تر میشه تو هم عین منی ؟

یا نه این فقط منم که دارم از خودم دور میشم کاش نتیجه اون دادگاه که گفتم طوری باشه تا ما به خودمون برگریم

می خوام بهم قول بدی حتما این دادگاه رو تشکیل می دی رای این دادگاه خیلی مهمه می خوام رای این دادگاه رو طوری کنم که منم بر گرم به وحید همون وحید صاف وزلال وپاک می خوام دوباره با اومدن اسم اماما تنم بلرزه می خوام دوباره دلتنگ حسین بشم دلتگ کربلا و...

می خوام کمکم کنیدمو قع افطار که میشه به خدا هم میشه کلک زد بله کلک اول اون بنده های مستحق ترش رو دعا کن بعدبه فکر خودت باش این روز ارو از دست ندیما ارزشش کم نیست

تو که دلت دشتستان گل یاسه امید وارم تا انتهای زندگی این گلها رو از ریشه نکنی عین من وعوضش تخم گل که نه تخم خار نکاری تا هر کی قدم بر می داره خار بره تو پاش  ببخش حوصلت رو سر بردم خیلی به کمکت نیاز دارم تو رو خدا منم دعا کن منو از یاد نبر خیلی محتا جم به دعا ها ت

بازم بگم کاش دلها انقدر خالص بود که دستها پایین نیامده همه دعا ها مستجاب می شد

مثل همیشه اسمان دلت پر از گلهای معنوی باشد وخدا نگه دارت

 

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:59  توسط وحید 

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم                         کاش چون پاییز بودم

     کاش چون پاییز خا موش وملال انگیز بودم    برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد    آسمان سینه ام پر درد می شد 

نا گهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد             اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می کرد  

وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم               وحشی وپور شورورنگ امیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی             در کنار قلب من شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی              نغمه من ...همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته                  پیش رویم :چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :اشوب تا بستان عشقی نا گهانی             سینهام :منزلگه اندوه ودرد بد گمانی

کاش چون پاییز بودم                  کاش چون پاییز بودم              

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 15:14  توسط وحید 

خداحافظی

بازم سلام اومدم دوباره خداحافظی کنم سخته ولی تقدیر همینه

نمی دونین چقدر دلم گرفته هر جا هستین خوب وخوش بایشد

اسمون دلتون پر از گلهای معنوی باشه وخدا نگه داتون

منم دعا کنید

                                        مسافر            

دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 6:2  توسط وحید 

داداش بهروز گلم عزیز دلم اینم فرمایش شما داداشی نوشتم وفای به عهد نمودم غروب غمهات طلوع زیبایی هات س

دنیا بمیرد باتمام خاطراتش

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 1:42  توسط وحید  | 

وقتی داری میایی سراغ دل وحید وحید تنها تنهای تنها

دوستان گلم وقت وداع رسیده

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
 پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 0:20  توسط وحید 

شکایت شکایت شکایت

سلام

بازم اومدم به تصویر بکشم

یک برگ دیگراز برگهای زندگی رو اینبار شکایت

بله شکایت میایی می گی از تنهایی حرفهات به دلم میشینه

میایی می گی از زندگی میایی می گی ولادت به دلم میشینه ولی

چرا می گی التماس دعا مگه من کیم من وحیدم وحید تنها وبس نه کس دیگر

ارزش شما خیلی بیشتر از منه پیش خدا من خودم محتاجم به دعاشماییکه از من

به خدا نز دیکتری پیش خدا ارزش شما خیلی بیشتر از منه اره دلم گرفته همتون میایین میگین چند تا مطلب در مورد ائمه نوشته به خدا نزدیکه کی این حرف رو زده از تون یکم دلگیرم امید وارم دیگه این حرف رو نزنین تو این ایام شعبانیه منم دعا کنین دوستانی که تو جمکران هستن جای ما رو هم خالی کنن یا علی

 

                                                                              

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 0:44  توسط وحید 

آقا جان ماهم چشم به راهیم

سلام

مبارک مبارک تولده چی اخمات رو باز کن بخند

تمام غصه هات رو فراموش کن  ولادته امام زمانههههههههههه

چه فر خنده ایامی در انظارش هستیم آقا جان نیمه شعبانت داره می رسه آقا جان داریم انتظارت رو می کشیمکی میایی اقا

مولای من میشه یه نظری هم به من کنی مولا نمی دونم وقتی

هر هفته نامه اعمال منو پیشت میارن چه حسی بهت دست میدهنمی دونم ازم راضی هستی یا نه مولا جان قدمت رو گلباران

می کنیم سرور ما به انتظار میشینیم شاید با آمدن تولد ت

خودت هم اومدی ای که نام تو ذکر زمین وزمانه خدایا هر چه زودتر فرجش رو برسان آقا جان دلم کربلا می خواد واسطه شو

ماهم یه سر بریم ای اسوه آزادگی ای که درانتظارت هم بودن

 خیلی شیرینه کاری کن من هم روز انتقام حسین پشت سرت باشم مولا حرفهای دلم بود دوست دارم تو جمکران باشم روز ولادت

اگه خدا قسمت کنه همه دعا کنید شاید بر آورده بشه

الهم عجل لولیک الفرج / الهم عجل لولیک الفرج / الهم عجل لولیک الفرج

 

 

یا معین الضعفا والفقرا

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 0:32  توسط وحید 

عکس همه چیو گفته عنوان نمی خواد فقط ولادت با سعادت حضرت ابوافضل بر همگان مبا رک مخصوصا پیروان راستین

                       یاقمر بنی هاشم

 

                        

ابروی هر دوعالم

شروع می کنم یا علی گفتم وعشق آغاز شد

عشق چیست؟عشق یعنی دوست داشتن وجودی که تمام وجودم از وجود اوست عشق یعنی پیدا پنهان آشکار عشق یعنی علی عشق یعنی خدانمی دانم چکونه آدمیان می گویند عشق زمینی من که ندیدمش خوب بود می گفتند عشق الهی وای من نیز در قفا هستم عشق را مگر می شود توصیف کرد علی جان تو معنی واقعی عشقی تو خود عشق همان عشقی که برایت گفت بخواب در در بستر پیامبر همان عشقی که گرفتی به دست ذوالفقار را همان عشقی که تا اخر دنیا همگان با شنیدن نام تو تنشان می لرزدهمان مفهومی که معنا بخشید مردانگی را گفتم مردانگی عشق مردانگیست مرد بودن است عشق افسانه نیست خوب دیگر علی جان زندگی هیچ گاه نمی تواند اسم تو را پاک کن یعنی زندگی فقط با نام علی زنده هست علی دلم گرفت اشک از گوشه چشمم جاری شد عشق میدونی چی بگم عشق یعنی حسین علی به حالت غیطه می خورم چرا همه عالم به حالت غبطه می خورند الان که شروع کردم عشق را چشمانم پر شده کاش اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می کرد می دانی چرا چون حسین فرزند توست حسینی که بخدا دیگه نمی تونم بگم چی بگم شاید دوست دارم بشنوم شاید هم دوست دارم ببینم دوست دارم بگم شاید هم نگفتم

نه گفتن می خواد نه دیدن می خواد نه شینیدن عشق حسین همه جا هست تمام دنیا عشقش رو دیدن حتی تو صورت بچه 2/3ساله نگاه کن تو محرم با اینکه چیزی نمی دونه ولی اشک از چشماش جاریه خداااااااااااااااین چه حکمتیه دیگه حالم خوش نیست بهتره نگم

ببخشید تو این میلادیه ها اومدم از شادی بگم ولی دلم منو  یرد جای دیگه شرمندتونم با حرف دلم نمی تونم بجنگم این دل هر جا خواست می ره کاش یکمم طرف معنویات رو می گرفت واز پاکی می گفت میگن دل آدم لوحه سفیدیه که هر بار گناه می کنی یه نقطه می زارن تو این لوحه سفید روزی می بینی لوحه سیاه سیاه شده حتی جای گذاشتن نقطه هم نمونده